سلام به همه شما دوستان خوب
تصورکن از دامنه TK به COM تبدیل شد از این به بعد در آدرس زیر تصورکن رو ببینید
نظرات ()به نام خدای مهربان
داستان رفاقت
روزی دو تا دوست بودند به نام های علی و محمد که توی دوران خدمت با هم آشنا شده بودند.اونا توی زمان کوتاهی با هم دوست شده بودند و دوستیشون خیلی محکم بود تا حدی که حاضر بودند برای هم بمیرند.اونها بارها توی موارد مختلف پشت هم در اومده بودند و از هم همایت کرده بودند.اونا رفاقتشونو بعد از خدمت سربازی هم ادامه دادند.علی بچه شمال(لاهیجان) بود و محمد بچه تهران.گرچه توی دوتا شهر دور از هم بودند ولی در طول سال یا علی در تهران بود یا محمد توی شمال بود.توی این رفت و آمدها محمد به بهاره علاقمند شد.بهاره دوست دختر علی بود که مدتها بود باهم دوست بودند.بهاره هم از محمد بدش نمی اومد.از این موضوع مدتی گذشت تا اینکه محمد بالاخره موضوع رو با علی در میان گذاشت.گرچه برای علی خیلی سخت بود ولی بخاطر اینکه خیلی به محمد علاقه داشت به نحوی پاشو از بین محمد و بهاره بیرون کشید تا اونها به هم برسند.از عروسی بهاره و محمد چند سال گذشتو اونها به خاطر شرایط کاری تا حدودی از هم دور شدند.علی توی کارش ورشکست شد و با کمبود پول شدیدی مواجه شد تا حدی که طلبکارها حکم جلبشو گرفتند.علی که دیگه توی شمال کسی رو نداشت تا بهش کمک کنه راه افتاد به سمت تهران پیش دوست قدیمیش محمد.رفت خونه محمد و موضوع رو به اون در میون گذاشت.محمد مکثی کردو بعد گفت: دوست خوب من متاسفانه من فعلا خودمم با مشکل مالی مواجه هستم و دستو بالم خالیه و الون نمی تونم کمکت کنم.علی ناراحت شد و بدون اینکه اجازه بده محمد ادامه حرفاشو بزنه بلند شد و با عصبانیت از خونه محمد بیرون امدو توی خیابون شروع به قدم زدن کرد.در حال راه رفتنو فکر کردن بود که یه ماشین مدل بالا با دو سرنشین که یه خانوم میان سال و یه دختر جوان بود نزدیک بود بزنند بهش.علی عصبانی شد ولی وقتی چشمش به اون دختر جوان افتاد چیزی نگفت و می خواست بره که خانوم میان سال بهش گفت:پسر جون سوار شو تا برسونیمت یا ببریمت دکتر.علی با اینکه در ابتدا مخالفت کرد ولی با اسرار اونها سوار شد.خانوم میان سال بهش گفت:چیه پسر جون خیلی تو فکری؟علی گفت:هیچی.خانوم میان سال دوباره گفت:ولی چهرت چیز دیگه ای میگه.وعلی داستان رو برای اونا تعریف کرد.خانوم میان سال مکثی کردو گفت:من بهت کمک می کنم ولی به دو شرط اول اینکه به جای پول برای ما کار کنی وشرط دوم اینکه با دختر من ازدواج کنی البته تا آخر امروز وقت داری که فکر کنی.علی شکه شد و با تعجب به دختر نگاه کرد.ولی دختر هیچ عکس العملی نشون نداد.علی پیش خودش گفت یعنی من دارم خواب می بینم این همه پول و یه دختر خانوم زیبا.مگه میشه کسی اینارو به کسی که نمی شناسدش بده!؟ولی توی اون لحظه فکرش کار نمی کرد.بدون حرف اضافه ای سری موافقت کرد.و گفت باشه من قبول دارم.اونها با هم به خونه اون خانوم رفتند.یه خونه شیک و بزرگ توی بهترین جای شهر.از علی کلی پذیرایی کردند و علی کمی با سارا صحبت کرد تا با اون بیشتر آشنا بشه(سارا همون دختر خانوم توی ماشین بود).همه چیز خیلی زود گذشت برای علی مثل یه خواب بود.فردا صبح اونها با هم به دفتر خونه رفتند و نامزد کردند.و بعدش مادر سارا مبلغ مورد نیاز علی رو با دریافت سفته که به اسرار خود علی بود بهش داد.علی رفت و مشکلش رو حل کرد.فردای اون روز محمد بهش زنگ زد.علی بعد از چندین بار رد تماس بالاخره به تلفن جواب داد.و بدون اینکه بزاره محمد حرفی بزنه گفت:چیه چی می خوایی نامرد تو همون آدمی نیستی که من به خاطرش از عشقم گذشتم و اونو دو دستی بهش تقدیم کردم به تو هم میگن رفیق.محمد با آرامش گفت:سلام علی آقا خوبی؟تبریک عرض می کنم نامزدیتونو.انگار یه پارچ آب سردو خالی کردی روی سر علی.خشکش زد.پیش خودش گفت چطور ممکنه حتی پدرو مادرمم از این موضوع با خبر نیستن چطور محمد با خبر شده و گفت:تو از کجا می دونی؟محمد گفت:تو اون روز صبر نکری من صحبتمو تموم کنم و رفتی من می خواستم بگم من ندارم ولی می تونم از مادرم کمک بگیرم.یه لحظه فکر نکردی توی تهران به این بزرگی با آدمایی که به همدیگه هم رحم نمی کنند چطور یکی از راه می رسه و به کسی که نمی شناسه پول میده و دخترشو به عقدش در میاره.بله بعد از اینکه تو رفتی من به مادرم زنگ زدم و داستانو گفتم.و از اونجایی که تو خیلی وقت بود اونها رو ندیده بودی حدس میزدم نتونی بشناسیشون.من با این کار می خواستم ذره ای از لطفتو جبران کنم گرچه هنوزم مدیونت هستم ون می تونم کارهاتو جبران کنم فقط می خواستم بگم ما نامرد نیستیم و هنوز جونمونو سر رفاقتمون می دیم.مواظب خواهرم باش به امید دیدار.و گوشی رو گذاشت.علی خجالت کشید و اشک توی چشماش حلقه زد.وقتی برگشت تهران رفت پیش محمد و از اون معضرت خواهی کرد و محمد هم اونو با آغوش باز پذیرفت.علی و سارا عروسی گرفتند و در همسایگی محمد و بهاره زندگیشونو آغاز کردند.علی محمد تا به امروز دوستیشون پایدار مونده و هر دو خانواده در کنار هم زندگی می کنند و زندگی خوبی هم دارند.
پایان
نظرات ()سلام به همه شما دوستان خوب خودم.
از این روز به بعد من با بوجود آوردن تصوکن در پرشین بلاگ قصد دارم یه وب خوبو پر بیننده بوجود بیارم در این راه دوست دارم شما هم بهم کمک کنید.
البته من یه آدرس دیگه هم دارم:
موففق باشید
نظرات ()